ها کردن
مجموعه داستان پیوسته
پیمان هوشمند زاده
چاپ ششم- تابستان ۸۷
نشر چشمه
۸۸ صفحه
۱۵۰۰ تومان
اولین جمله ای که راجع بهش گفتم این بود: "بگذریم از خوب یا بد بودن. من این کتاب را دوست نداشتم."
با اینکه هیچ وقت دلیل آن همه تعریف و تبلیغ کتابفروش نیک و غرفه دار نشر چشمه توی نمایشگاه پلی تکنیک را از همچه کتابی نخواهم فهمید اما واقعن نمی توانم بگویم کتاب خوبی نبود. چون با اینکه کلیتش –برای من- دوست داشتنی نبود و حتا گاهی آزار دهنده می نمود، پر بود از تکه های عجیب و غریب خیلی خوب!
داستان ها در فضای آپارتمان راوی اتفاق می افتند. داستان اول، روایت مشکلات راوی با همسر عرفان باز، گیاه خوار و سخت گیرش هست. داستان بعدی روایتی است از خیالبافی های بعد از رفتن همسرش. هه! "مثلن بازی". خیالبافی های یک نفر، توی یک آپارتمان خالی.
داستان بعدی داستان عقب عقب رفتن هاست. از سوراخ لحاف، دیدن رفتن ها و آمدن ها، شنیدن غرغر ها، بعد یکهو :
"...یادت می آید که هنوز پرده نخریده ای. یادت می آید که یخچال نداری، ضبط نداری. و همان طور که یادت می آید و نگاه می کنی، می خواهی بگویی: بیداری؟ ولی ساکت می مانی که صدایت توی خانه نپیچد."
داستان آخر خیلی خوب هست. در واقع، بهترین آن تکه های خوب و دوست داشتنی مال این داستان اند. ها کردن. اینجا دیگر اوج خیال پردازی های مالیخولیایی نویسنده است. چندین روایت از پیشنهاد ازدواج و قتل و میخ کنار دماغ! و شخصیت دوست داشتنی پرستوی کف دست چپ. این یکی دیگر خیلی خوب هست. این را ببینید:
"دستم را آهسته تا جایی که می توانم از بالکن دور می کنم تا بتواند توی بالکن شان را ببیند.
:می بینی؟
بالش را جلوی نوکش می آورد که یعنی آرام.
آرام تر می گویم: دیدی؟
:دارم می بینم.
...
:فکر کنم یه نفر دیگه هم باشه.
...
:دختره؟
:نمی دونم، فقط نوک پاش معلومه.
:معلوم نیست دختره؟
:نه، جوراب پاشه.
:جورابش چه رنگیه؟
فکر می کند.
:رنگش؟
:آره.
:دوباره ببینم؟
:ببین.
فکر می کند.
:گفتی رنگش؟
:آره.
مکث می کند.
:رنگش رو بلد نیستم."
یا این:
": هر جایی رو بخوای می شه؟
:آره.
با بالش اتوبان را نشان می دهد:"اون جا رو بکن ببینم؟"
اتوبان را برایش تار می کنم.
:این جا هم می شه؟
اینجا را ها می کنم. بخار می شود.
:اون پارک رو هم بلدی؟
پارک را تار می کنم.
:گفتی اسمش چیه؟
:ها کردن.
:چی؟
:ها کردن.
:چه اسمی! ها کردن."
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 14:25  توسط هدا
|
برایان کلارک
ترجمه احمد کسایی پور
نشر کارنامه ،1386
141 صفحه
4950 تومان
این نمایشنامه در دو پرده نوشته شده و داستان در چند اتاق از یک بیمارستان جریان دارد. اینکه- آیا من مناسب ترین شخصی هستم که می تواند تشخیص دهد چه کاری را می توانم یا نمی توانم انجام دهم- محور نمایشنامه است. شخصیت اصلی –کن هریسن- پس از یک حادثه ی رانندگی از گردن به پایین فلج می شود. تحمل این وضع برای او که مجسمه ساز ماهری بوده و در دانشگاه نیز تدریس می کرده بسیار دشوار است. نبوغ ستودنی هریسن در همه ی صحنه ها، خواننده را وا می دارد درنگی کند و بیشتر به خودش توجه کند. شاید نتیجه ی تلاش های هریسن برای اثبات حرفهایش هیجانی به وجود نیاورد برای ادامه ی خواندن، اما ظرافت نکته هایی که مطرح می کند و افکاری که به دنبال هر جمله ی او در ذهن خواننده ایجاد می شود، مهمترین انگیزه برای پی گیری ماجراست. بحث های جالب و تفکربرانگیز بین هریسن، پزشکان و قاضی همراه چاشنی طنز نیز از دیگر عوامل موثر در موفقیت نمایشنامه است.
با وجود جذابیت موضوع، فکر می کنم این نمایشنامه وقتی موفق است که بازیگرانش نقششان را عالی ایفا کنند. چرا که چنین پرسش عمیقی راجع به میزان آزادی اراده ی ما، جای بیشتری برای گسترش داشته و دارد.
به هر حال خواندن این نمایشنامه ی تقریبا کوتاه با ادبیات روان و شوخش خالی از لطف نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:44  توسط فاطمه
|
آرتور کوپیت
ترجمه ی رامین ناصرنصیر و شهرام زرگر
انتشارات نیلا
چاپ دوم 1384
92 صفحه
800 تومان
نمایشنامه تو سه پرده اتفاق می افته، شخصیت های زیادی نداره و به نظرم همه ی شخصیت های اصلی، کاراکتر محسوب می شن. بارزترین ویژگی کار، شخصیت پردازی قوی ای ه که داره. و این هم مدیون روایت جزء به جزء از زبون خود شخصیت هاست. همیشه توی نمایشنامه ها، جزئیات، -به نسبه ی فیلم و رمان-، نقش مهمتری رو به عهده دارن. به خصوص تو انتقال حس. توی این کار هم این خیلی به چشم می خوره؛ جوری که بعد از خوندن نمایشنامه، یادآوری جزئیاتش آدم رو فوری به فضای سناریو بر می گردونه و خیلی خوب حس ها رو منتقل می کنه.
نکته ی دیگه تلفیق هنرمندانه ی دو ژانر کمدی-تراژدی ه. طنز تلخ تو اکثر صحنه ها، (دیالوگ ها و اتفاقات) وجود داره و تو صحنه و دیالوگ آخر به اوج خودش می رسه.
ترجمه ی کار هم خیلی روونه و با انتخاب کلمات هم مشکلی نداشتم.
نهایتن فکر می کنم با نخوندنش چیزی رو از دست دادید.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:59  توسط فائزه
|